تبليغاتX
پنجره کوچک

پنجره کوچک

.: اگر آمدم فقط بهر تو بود / با توام! پنجره کوچک تنهایی من! :.

 

اگر نه باده غم دل ز یاد ما ببرد / نهیب حادثه بنیاد ما ز جا ببرد

اگرنه عقل به مستی فرو کشدلنگر / چگونه کشتی از این ورطه بلا زجاببرد

فغان که با همه کس غایبانه باخت فلک/ که کس نبود که دستی از این دعاببرد

گذار بر ظلمات است خضر راهی کو/ مباد کاتش محرومی آب ما ببرد

دل ضعیفم از آن می کشد بطرف چمن/که جان زمرگ به بیماری صبا ببرد

طبیب عشق منم باده ده که این معجون/فراغت آرد و اندیشه خطا ببرد

                          بسوخت حافظ و کس حال او به یار نگفت

                                مگر نسیم پیامی خدای را ببرد      

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 20:14  توسط شروین  | 

 

این چند وقت خیلی تلخ بود.تلخ بودم.ولی کم کم همه چیز داره حل میشه.

کمکم کردی مث همیشه.توی این روزا که کسی نمی فهمه چی میگی یا خودش رو

میزنه به نفهمی.توی این روزای در هم و برهم.توی این بی خوابی ها. فقط تو بودی.

تویی که همیشه با من بودی و هیچ وقت تنهام نذاشتی.تو که همیشه بهم جواب دادی

و هیچ وقتم طلبکار نبودی.خیلی مخلصیم تا همیشه.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 1:4  توسط شروین  | 

 

هر جوری شده راضیش کردیم.راضی شد که بالاخره همه رو بذاره کنار.

راضی شد که سم زدایی کنه و بستری بشه.جلسه ی هفتگی ترکم رفته

بود و خیلی راضی بود.اما همه چیز اونجوری که می خوای پیش نمی ره.

تصمیم خودشو گرفته بود و هیچ وقت انقدر محکم ندیده بودمش اما حیف

دیر شد خیلی هم دیر...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 23:16  توسط شروین  |