تبليغاتX
پنجره کوچک

پنجره کوچک

.: اگر آمدم فقط بهر تو بود / با توام! پنجره کوچک تنهایی من! :.

 

امروز پنج شنبه ست. پنج شنبه ۲۲ دی

شصت و سومین سالگرد تولد فرهاد. فرهاد مهراد

مردی که مثل خیلی های دیگه قدرش رو ندونستیم

و وقتی رفت گفتیم افسوس چه کسی را از دست دادیم.

مردی بی ادعا و متواضع که خودش رو یه آماتور میدونست.

مردی که با صداش ما رو تا ته کوچه های خاطره می بره.

مردی که در اوج تاریکی چراغ راه موسیقی اعتراض شد.

یادش گرامی

 ترانه ی مرد تنها رو به دو دلیل اینجا می نویسم

اول چون خیلی دوستش دارم

دوم به نظرم یه جورایی داستان خود فرهاده

    با صدای بی صدا مث یه کوه بلند    مث یه خواب کوتاه   یه مرد بود یه مرد

    با دستهای فقیر       با چشمهای محروم                     یه مرد بود یه مرد

   شب با تابوت سیاه      نشست توی چشمهاش   خاموش شد ستاره   افتاد روی خاک 

   سایه ش هم نمی موند      هرگز پشت سرش     غمگین بودو خسته     تنهای تنها

    با لبهای تشنه         به عکس یه چشمه      نرسید تا ببینه

    قطره

            قطره

                    قطره ی آب

                                   قطره ی آب

    در شب بی تپش          این طرف اون طرف    می افتاد تا بشنفه

   صدا

        صدا 

             صدای پا

                        صدای پا

 ... و رفت ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 22:29  توسط شروین  | 

 

از قطار پیاده شدم. ایستگاه خیلی شلوغ بود. همه می خوان زود برسن

منم مثل بقیه

آقایون وخانمها پولیش کفش پولیش. با مواد ایتالیایی

فقط ۱۰۰تومن

آقا و خانمی مشغول پولیش کفشاشون هستن. میشینم تا قطار برسه

کفشامو نگاه میکنم. دارن منو نگاه میکنن. ناراحت هستن حتما می خوان پولیش بشن

آخه کفش سبز و پولیش مشکی؟؟؟ نمیشه

خوب دوست داریم تمیز بشیم

آخه...

 باشه حالا بندتونو سفت میکنم تا برسیم خونه. حتما

دوباره خوشحال میشن. دیگه یواش یواش قطارم میرسه

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 21:2  توسط شروین  | 

 

پشت ایستگاه مترو. نمیدونم داره لای زباله ها دنبال چی میگرده

میرم جلوتر. سلام خوبی؟ بهش دروغ میگم که خبرنگارم. جواب میده

اسمش رضاست ۱۰ سالشه ولی خیلی بیشتر بهش میخوره

می خوام باهاش دست بدم میگه: آخه دستام ... به زور دست میدم

بجای اینکه بخواد عکسشو چاپ کنم می پرسه تو روزنامه کارگر نمی خواید!!!

کارش جمع کردن ظروف پلاستیکی یک بار مصرفه. درست روبروی یه رستوران بزرگ.

دوست ندارم ازش سوالای تکراری بپرسمو بد بختیاشو یادش بیارم

کمکش میکنم

از اینکه می بینه نگران کثیف شدن لباسم و دستم  نیستم تعجب میکنه

چرخشو میاره جلو. ظرفارو می ریزم توش میگه: مرسی میگم: خرسی!!!

می خنده...

کاری که میگه با همه ی بد بختیام هیچ وقت یادم نمیره

میرم توی سوپر مارکت بغل رستوران با دو تا شکلات برمیگردم

میگه شکلات خیلی دوست دارم ولی دارم پولامو جمع میکنم

تنها تفریحش فوتباله

 تو یه گاراژ قدیمی با بچه هایی که همه مث خودشن. دوست داره فوتبالیست بشه

اینارو که میگه به بهانه ای سرمو میکنم تو کیفم... آخه نمیتونستم جلوی اشکامو بگیرم

دوباره مشغول کارش میشه منم پشت سرش

این دفعه طاقت نمیاره میگه:دستات کثیف میشه میگم: فدای سرت آقا رضا

بازم می خنده

ولی من...

تازه یادش افتاده اسممو بپرسه میگم :شروین میگه یعنی چی؟ میگم: نمیدونم

میگه: مایه داری؟؟؟ میگم: نه میگه: آخه از مایه دارا بدم میاد

اینکه بپرسم چرا واقعا احمقانه ست

کلی با هم سرو کله میزنیم دیگه کارش تموم شده

میگه: من بیشتر موقع ها اینجام پیشم بیا دلم برات تنگ میشه.

و من دوباره...

خداحافظی میکنه و میره. حسرت میخورم چرا دوربین نداشتم

می افته تو سرازیری میگه: سی یو آق شروین براش دست تکون میدم

و دوباره...

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 0:11  توسط شروین  | 

 

واقعا مرگ از ما چقدر دور تره؟ شاید خیلی نزدیک شاید خیلی دور...

ولی چه کسی میدونه کی و کجا چه جوری مرگ میاد سراغشو ...

سه شب درست سه شب که یه خواب خوب میبینم

خواب میبینم که مردم همونجوری که دوست دارم

توی یه رخت خواب سفید خوابیدم و چشمام بسته است با یه لبخند کوچولو!!!

همیشه دوست داشتم یه شب بخوابم و صبح دیگه کسی رو با سرو صدام بیدار نکنم

خیلی دوست دارم تو جوونی بمیرم نه بخاطر اینکه این دنیا رو دوست نداشته باشم

اتفاقا خیلی هم دوستش دارم و قشنگه ولی...

شاید اونجا خیلی بهتر و قشنگتر باشه!!!

شاید...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 23:27  توسط شروین  | 

 

زمستونی که حد اقل برای من خیلی عزیزه و واقعا دوستش دارم

انگار به آسمون بر خورده دوباره هوا سرد و اسمون مهربون شده

و دونه های برفو به ما هدیه میده

کیه که زمستون رو دوست نداشته باشه ؟؟؟

کی میتونه منکر لذت خوردن دونه های برف به صورتش بشه

کیه وقتی برف میاد نخواد که هیچ وقت قطع نشه

یا وقتی سر می خوره و می افته بجای بدو بیراه گفتن با خنده از جاش بلند نشه

کی تا حالا زیر برف قدم نزده و خدا رو از نزدیک حس نکرده باشه

و به خدا نگفته باشه که خیلی دوسش داره

کی تا حالا توی برف حرف دلشو به کسی نگفته و عاشق نشده

و دو تایی یه آدم برفی کوچولو رو با کلی آرزوهای قشنگ نساخته باشن

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 0:39  توسط شروین  | 

 

سلام

پنج شنبه ای که گذشت ، یکی از بهترین روزای زندگیم بود. 

روزی که پیش کلی جوون مث خودم بودم و میزبان مهربونترین بابای دنیا ! (...؟)

یه روز آبی با مزه ی شکلات!!!

شبی که خندیدیم ، جیغ زدیم و گریه کردیم ...

ولی بابامون مث همیشه فقط خندید و خندید ، ولی ...

این دفعه اشکش هم دراومد ...

 بابا محمد!

              دوستت داریم...

-------------------------

 پ.ن : فقط تنها ناراحتی ای که وجود داشت نبودن چند تا از دوستام توی این جشن بود

که البته جاشون سبز بود !

بابا محمد در میان کله دو تا از جوونا !!! - عکس از خودمه ها !!!

 

... پرچم یادگاری برای بهترین بابای دنیا ...

 

.: یادگاری من برای بابام :.

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1384ساعت 15:33  توسط شروین  |