دو تا پنجره برای دیدن کافیست
و کوچه ای که هنوز...
زنی با زنبیلی پر از تولدی دیگر از آن گذشت/
همین جاست
من سر این سطر منتظرم
چونکه برای گفتن این شعر خواب دیده ام
و بادبادکم را به دست کودکی سپرده ام
که جریمه اش نوشتن- از روی همین دیوار با مدادی به رنگ بنفش
...
بگو تمام آن خواب هایی را که دیده ای... ندیده ای
بگو ندیده ای تمام خواب هایی را که دیده ای
ــ گفتم! دو تا پنجره برای دیدن آسمان کافیست
پشت آن دری که با همان مدادهای رنگی
کسی نیست
ماه را پشت همان پنجره ــ بگذار
کلید را پشت همان پنجره
باور کن! ما توی همین نقاشی خوشبختیم
سید مرتضی نجاتی