سلام
پنج شنبه ای که گذشت ، یکی از بهترین روزای زندگیم بود.
روزی که پیش کلی جوون مث خودم بودم و میزبان مهربونترین بابای دنیا ! (...؟)
یه روز آبی با مزه ی شکلات!!!
شبی که خندیدیم ، جیغ زدیم و گریه کردیم ...
ولی بابامون مث همیشه فقط خندید و خندید ، ولی ...
این دفعه اشکش هم دراومد ...
بابا محمد!
دوستت داریم...
-------------------------
پ.ن : فقط تنها ناراحتی ای که وجود داشت نبودن چند تا از دوستام توی این جشن بود
که البته جاشون سبز بود ! ![]()



+ نوشته شده در شنبه سوم دی 1384ساعت 15:33  توسط شروین
|
